پتو!
راهمان را گرفتیم و هنوز در جاده ی خلوت راه می رفتیم نزدیکی های ستون ۸۷۰ و این طور ها بودیم قرار بود شب کمی زیاد تر راه بیفتیم تا روز بتوانیم کمی بخوابیم آخر دل کندن از خواب شیرین بود بسی سخت! خلاصه در یک چادر که مال یک کاروان ایرانی بود ما را راه دادند بندگان خدا کلی ما را تحویل گرفتند مثل اینکه اکثر اعضای این کاروان عربی بلد بودند ، عرب بودند یا … خلاصه در اون جا کلی آشنا داشتند ما هم یک گوشه گرفتیم خوابیدیم به من سه تا پتو دادند یکی اضافی بود به جواد گفتم پتو می خوای جو گیر شد و گفت نه نه خوبه من جام راحته! صبح که از خواب بلند شدیم جواد گفت من از سرما یخ زدم گفتم آخه …. من که بهت می گم پتو می خوای می گی نه نه نه … .
خلاصه بعد نماز کمی خوابیدیم و بعد بلند شدیم راه بیفتیم از درب چادر بیرون رفتیم یک هو یکی از بچه های اون کاروان گفت کجا می رید بیاید صبحانه بخورین هر چی گفتیم نه گفتند نمی شه این عرب ها ناراحت می شن بیاید تو ! من و جواد وقتی این بنده ی خدا رفت تو پیچوندیم اومدیم و راهمون رو کشیدیم رفتیم حالا بگذریم از اینکه وقتی حدود ۲۰ ستون جلو رفته بودیم یادمان افتاد بیانیه ها را جا گذاشتیم و مجبور شدیم برگردیم و وقتی که برگشتیم دیدیم بیانیه ها اونجا نیست و کلی ضایع شدیم!
یک نکته را یادم رفت بگویم وسط مسیر فکر کنم روز دوم پیاده روی بود من و جواد تصمیم گرفتیم (حمل بر خود ستایی نشود) کفش هایمان را در بیاوریم تا با خلوص بیشتریدر راه رسیدن به حرم حق مولا گام برداریم! تا نزدیکی ها ظهر آن روز این حالت ادامه داشت ولی من پاهام خیلی اذیت شدند برای همین کفش هایم را پوشیدم! ولی جواد ککش هم نگزید برای همین از اون ظهر به جواد می گفتم خرپا! بنده ی خدا جواد فکر می کرد منظورم سازه هایی است که به خرپا معروفند و اشاره به استحکام مقاومت و … دارد در حالی که منظورم چیز دیگری بود!
جواد هنوز هم با اخلاص کفش هایش را نپوشیده بود من هم به او حسابی حسودی ام می شد تقریبا دو سوم مسیر را اینجوری آمد! من هم برای اینکه کمی حس خود را ابراز کنم هر چند وقت یک بار به جواد می گفتم کجا رفتی خر پا! البته آقا جواد اجازه داده بود تا ما با او شوخی کنیم و گر نه اقا جواد آقا خیلی بزرگوارند!
چون به کربلا خیلی نزدیک تر شده بودیم حال و هوای صدور انقلاب زیاد نبود مگر مواردی که خودش اتفاق می افتاد! که کم هم نبودند. خلاصه من و آقا جوا در ادامه ی مسیر برای رسیدن به کربلا لحظه شماری می کردیم، چه قدر زیبا بود «کربلا ۲۰ کم»
آخرش ما صدور انقلاب یا تو صدور صدر!
در ادامه بایکی دیگر از جوانان عراقی هم صحبت شدیم عکس روی پیراهن مرا بوسید و گفت سید حضرت آیت الله العظمی خامنه ای بطل(قهرمان) من هم گفتم «نعم، نائب الحجه» او هم با شوق و ذوق بسیار تأیید کرد. بعد هم جملات معروف خودمان را گفتیم«الموت الامریکا، الموت الاسرائیل» در باره ی عراق صحبت کردیم و من در گفتگو با این دوست عراقی بود که جملاتی را گفتم، همین ها هم شده بود سوژه تا جواد بتواند بلکه خودی نشان بدهد و کمی ما را مسخره کرند این جملات این ها بودند:(شباب عراقی محاربه شروع! بعد نحن، شباب ایرانی، معکم و مشارکه فی محاربکم» بنده ی خدا کلی حال کرد و گفت علمای عراق مثل روح اله خمینی و خامنه ای نیستند. سیستانی خوب است اما سکوت پیشه کرده است بقیه هم همین طور، ولی خیلی از مقتدا صدر راضی بود و می گفت مجاهد است. در باره ی خباثت امریکا و اسرائیل صحبت کردیم و کلی به آل سعود فحش دادیم و او هم تأیید می کرد. خلاصه شعار های انقلابی ما ته کشید. دوستمان که از هم صحبت شدن با ما بسیار خوشحال شده بود! ادامه داد: وقتی رضا زاده در مسابقات جهانی با ذکر یا ابالفضل قهرمان جهان شد من گریه کردم و خوشحال شدم. باعث افتخار ما بود. از این بهتر احمدی نژاد است که در سازمان ملل دعای فرج می خواند. کلی صحبت کردیم وسط حرفش گفت: راستی سریال یوسف پیامبر هم بسیار جالب بود و … .(اون جا کمی فکر کردم و به نقش ایران و تأثیری که می تواند به واسطه ی کار های ارزشمند، بر جهان اسلام بگذارد فکر کردم و فقط تأسف خوردم که چه قدر ما تنبلیم) لابه لای حرف هایش پرسید راستی می شود خامنه ای به کربلا بیاید تا ما به زیارتش برویم؟ من گفتم انشاءالله.
این بنده ی خدا شروع کرد از خوبی های مقتدی صدر صحبت کردن طوری که من و جواد احساس کردیم این دارد به ما صدر را صدور می کند! جواد چند بار این تیکه را اندخت. این بنده ی خدا گفت که تا عصری می رسیم کربلا بعد با هم می ریم زیارت!
پیچش!
نزدیکی های نماز ظهر بود دوست عراقی سیریش ما گفت برویم تا با هم نماز بخوانیم و … گفتم من و جواد هم حال و هوایمان کربلایی بود در یک لحظه دو نفری خطاب به هم گفتیم بپیچونیمش؟ و البته سریع در دستور کار قرار گرفت. وقتی که نماز خواندیم بعدش گرفتیم خوابیدیم و پتو هم روی صورتمان انداختیم فکر کنم دیگر پیدایمان نکرد ولی یکبار به سوله ای که ما درونش نماز می خواندیم امد سر زد و گفت این جایید؟ خلاصه طرف را پیچاندیم.
پر قو، خجالتی هم هست!
حدود دو ساعت در موکبی که برای نماز توقف کرده بودیم خوابیدیم! من در حالت خواب و بیداری بودم که صدای جواد را شنیدم که با کسی دارد صحبت می کند یک لحظه چشمم را باز کردم دیدم بحث های عادی است « انت ایرانی؟ نعم تکلم عربی ؟ قلیل و …» من هم توجه نکردم و دوباره چشم هایم را بستم. طرف که صاحب موکب هم بود کمی فارسی می دانست. میان صحبت هایش شنیدم که می گفت: طعام، غذا،می خورین؟ همه چیز دارم گوشت ،برنج … . عادت جواد مشخص بود «نه نه دست شما درد نکند شکرا» من سریع از خواب بیدار شدم و گفتم «هم گوشت هم برنج می خوریم نحن جائع!» طرف یک چیزی به رفیقش گفت من هم فکر کردم که می رود غذا بیارد ولی مثل اینکه تا من بیدار شدم کار خودش را جواد انجام داده بود. پر قو سوسول خجالتی توی این سفر ما رو از گشنگی هلاک کرد!
مثل اینکه ما باید گرسنه بمانیم بجز صبحانه ی مختصر فکر کنم یک نصف کیک! دیگر چیزی میل نکرده بودیم! همان صدور انقلاب را در موکب پیش گرفتیم تا بلکه مرهمی بر آلام ما باشد!. صاحب موکب زمان صدام محکوم به اعدام بود برای همین به ایران فرار کرده بود چند کلمه ی فارسی ای هم که صحبت می کرد به خاطر حضور کمش در ایران بوده است. تعدادی هم جوان در کنارش جمع شدند در باره ی اوضاع ایران پرسیدند و طبیعتا عکس های روی پیراهنمان . اسم یکی از ان ها سید ضیاء بود و البته چهره ی بسیار نورانی ای داشت و از پیروان صدر بود، جواد که با او صحبت کرده بود گفت آقا را نمی شناخته است وقتی من کلی آدرس داده ام آن وقت گفته آها … . داخل پرانتز باید بگویم شخصی به اسم سید حضرت آیت الله العظمی خامنه ای در دستگاه رسانه ای استکبار وجود ندارد و در بایکوت رسانه ای به سر می برد ،چرا که صوت قرآن اش بسیار خوش است.
جواد به همه ی آن ها عکس آقا و امام داد ، سید ضیاء عکس آقا را در داخل کیفش کنار عکس مقتدا صدر گذاشت هنگامی که داشتیم راه می افتادیم جواد یکی از مستند های روح الله را که به زبان عربی بود به سید ضیاء داد، صاحب موکب گفت امشب را این جا بمانید فردا بروید ۲ ساعت دیگر بیشتر راه نیست ، ما هم گفتیم چون اولین بارمان است دوست داریم هرچه زودتر بریم کربلا! و راه افتادیم.کربلا خیلی نزدیک بود هر وقت به نزدیک بودنش فکر می کردم (۲ ساعت دیگر) دلم طوفانی می شد! یعنی تلاتم موج های طوفان را در قلبم احساس می کردم و در خیالم دائما برای خودم حضور در بین الحرمین را متصور می شدم… .
النظافت من الایمان
تقریبا احساس می شد آخر های مسیر است من و جواد خیلی گرسنه بودیم ولی چون جواد میل اش به غذا های قلیل البهداشت عربی نمی رفت مجبور بودم تحمل کنم ولی خوب من هم صبری دارم!! یکی از موکب ها که اتفاقا خلوت هم بود داشت غذا توزیع می کرد نمی دانم شام بود ناهار بود چی بود!! خلاصه به جواد گفتم من رفتم غذا بخورم اگر خواستی بیا!! جواد هم گفت من این جا می شینم تا تو بیای!
مانند سلف دانشگاه یک جا ظرف می دادند یک جا غذا و طرف دیگر قاشق! ظرف را که گرفتم فکر کردم اشتباهی شده چون ظرف کثیف بود و تهش برنج و لپه و … چسبیده بود کمی که دقت کردم دیدم هیچ اشتباهی رخ نداده است!! ظرف را صرفا یک دستمال کشیده اند و احتمالا لپه و برنج مال غذای وعده ی قبل بوده است که با کشیدن دستمال رفع نشده! ما هم گفتیم بی خیال می رویم با همین می خوریم بعد از اینکه از گرفتن غذا فارق شدم رفتم به دنبال قاشق گرفتن! تا نوبت به من رسید قاشق تمام شد! چون غذا خیلی آبکی بود نمی شد با دست خورد برای همین من خودم را به کمی نفهمی زدم و هی می گفتم قاشق طرف هم هی جواب می داد ماکو!! بی معرفت اینقدر مرام نداشت برود از یک جایی یک قاشق گیر بیاورد، خلاصه ما فهمیدیم بی خودی روی مرام طرف حساب باز کردیم داشتم رویم را به سمت جواد بر می گرداندم که یکی از برادران عراقی که قاشق گرفته بود با دست روی شانه ام زد و با دست دیگرش قاشقش را به سمت دهانش برد و به اصطلاح با دهان تمیزش کرد!! بعد هم به من گفت تفضل یا اخی!! حقیر به شخصه کفم بریده بود! از من انکار « شکرا، لا مشکل، نأکل مع الیدی!!» و از او اصرار « لا انت زائر و …» خلاصه از دستش در رفتیم و چند قدم فاصله گرفتم تا پیش جواد رسیدم! خلاصه طرف دست بردار نبود و وجدانش آرام نمی گرفت تا مشکل ما را بالاخره مرتفع کند! دو باره امد و شروع به اصرار کرد من هم کمی تعارف کردم ولی واقعا کم آورده بودم گفتم قاشق را می گیرم رفت اون ور می ندازم دور! اما استراتژی ما تو زرد از آب در آمد و طرف بعد از اینکه قاشق را داد تازه سر بحث را باز کرد! من فکر کردم این رفتنی نیست برای همین چون ضایع بود شروع به خوردن کردم تا چند قاشق خوردم طرف خداحافظی کرد و رفت! به جواد گفتم قضیه ی قاشق رو دیدی جواد هم با اون قیافه ی خیلی سوسولش گفت آره و لب و لوچه اش را به حالت خاصی در آورد! مثلا حالش به هم خورد بهش گفتم برو بابا سوسول… .
اینجا کربلاست… .
در مسیر که داشتیم می آمدیم کم کم قدم هایمان تند تر می شد و به سمت کربلا می رفت اتفاقات دیگری هم افتاد ولی نمی دانم که چه سری است از ابتدای شروع نوشتن سفرنامه برای نوشتن حال و هوای ورود به کربلا لحظه شماری می کردم یادش هم بسیار زیباست و انسان را بی قرار می کند … .
دیگر خبری از موکب های مسیر نبود کم کم دز نیرو های امنیتی بالا می رفت کم کم بوی کربلا می آمد و من و جواد هم صحبت هایمان در باره ی کربلا بود! جواد کتابی داشت که آداب زیارت را در ان نوشته بود گفت یادت باشد قبل از ورود به کربلا یک جایی بنشینیم این را بخوانیم! خاطره حرم امیرالمؤمنین یادم آمد و با خودم فکر کردم تازه این جا کربلاست فکر نکنم اصلا یادم باشد کتاب را باز کنم! برای همین جواب مثبتی در بستر غیر ممکن بودن به جواد دادم. به جواد گفتم یا جواد به من گفت اولین باری که حرم را دیدیم چی کار کنیم(می کنی)؟ سؤال خفنی بود تمام محرم را به این فکر می کردم که اگر یه روزی نصیبمون شد بریم کربلا چی کار ها که نمی کنم! به جواد گفتم من فکر می کنم تا حرم را گنبد و گلدسته های حرم را ببینم گریه ام بگیرد! جواد لبخندی زد که سرشار از شور و شعف و بی قراری بود در فضای دلم سرک کشیدم دیدم غوغاست همان جا ماندم! در همین فکر و حالات بودیم و داشتیم همراه با خیل عظیم زائران حرکت می کردیم از سر یک پیچ به سمت راست چرخیدیم که جلوی خود یک ایست بازرسی بدنی دیدیم یکدفعه برگشتم دیدم آقا جواد مشغول سلام دادن است من در کمال تعجب سرم را بلند کردم و چشمانم به گنبد آسمانی و زیبای امام حسین(ع) افتاد باورم نمی شد از جواد پرسیدم این حرمه؟ آقا جواد هم که در فاز معنویات مستغرق شده بود با اشاره جواب مثبت داد….السلام علیک یا اباعبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک… .
من و جواد از هم جداشدیم من راه افتاد به سمت ایست بازرسی ولی جواد داشت هنوز دعا می کرد نمی دانستم چی کار کنم طوفان دلم شروع به چوشیدن کرده بود و سرریز امواج قلبم از رو.ی گونه هایم جاری شد و حیران از اینکه باید چی کار بکنم کتاب دعایم را در آوردم ببینم آداب زیارت چیست، چند عدد از روایات را خواندم که در ابتدای قسمت کربلا ی راهنمای زائر نوشته شده بود آرام و قرار نداشتم، تصمیم گرفتم خیال خودم را راحت کنم کتاب دعا را در جیبم گذاشتم و راه افتادم… . خدایا اینجا کربلا است محرم امسال چقدر آرزو داشتم یک دل سیر در این سرزمین آسمانی گریه کنم و اکنون ما میهمان شاه کربلاییم با رویی خجل شده ایم زائر کویش. از خودم خجالت می کشم، کتاب آداب زیارت را تا ان موقع نخوانده بودم ولی به نظر می رسید خجالت کشیدن قسمتی از آداب زیارت و گریه کردن تنها راه التیام بی قراری است. گریه ها در کربلا بسیار ملایم است و مزه اش مثل گریه های هیئت نیست بعدا دلیلش را از بچه ها پرسیدم گفتند در کربلا زیاد نمی شود گریه کرد و بر دلهای زائران پرده می کشند، حضرت نمی خواهد زائرانش زیاد اذیت بشوند!
اما گریه هایش بسیار شیرین است با هر قطره ی اشکت قسمتی از وجودت در کربلا ساکن می شود و این را نمی فهمی تا روز آخر، روز ی که دل از حرم امام حسین نمی کنی اما بر قواعد دنیا باید بروی و به امور روزانه ات در تهران مشغول شوی … .
آدرس را درست و حسابی بلد نبودم کوله هم روی دوش من بود و سربندم لبیک یا خامنه ای و روی پیراهنم صورت زیبای نائب امام زمانمان بود یک نوشته هم به کوله ام آویزان بود که با خط درشت و خوانا طوری که هرکس از دور هم می دید می توانست بخواند، رویش نوشته شده بود «کل الیوم عاشورا /نحن ضد آمریکا». با این قیافه راستش ترسیدم که شورته های عراقی بیایند گیر بدهند بعدش گفتم عرچه بادا باد می روم یک سلامی عرض می کنم بعدش هم می روم تا هتلی که یک آدرس درب و داغون ازش داشتم پیدا کنم!!
راه افتادم و گنبد حرم را دنبال کردم داشتم می رفتم که دیدم مسیر مستقیم بسته شده است و باید از یک جای دیگر می رفتم یک کوچه ی تنگ و شلوغ اونجا بود کمی احساس غربت می کردم، از یک نفر پرسیدم کدام طرف به حرم می رود راه را حدودی نشانم داد کلی راه رفتم سر یکی از بازرسی ها مأمور عراقی بد جوری به خیره شده بود سعی کردم توجه نکنم و همان حال و هوای خودم را داشته باشم ولی طرف بی خیال نمی شد وقتی نوبتم شد کیفم را گرفت و گشت گفت :ایرانی، به پیراهنم نگاه کرد سید حضرت آیت الله العظمی خامنه ای، حزب ولایت فقیه!، به لبخندی اکتفا کردم ادامه داد شباب ایرانی (با دست به مغزش اشاره کردو گفت)لا، فقط جهاد فقط شهادت!(منظورش این بود که ایرانی ها مغزشان پاره آجر بر می دارد و فقط به فکر جهاد و شهادت هستند!!، توی دلم گفتم تو چه دل خجسته ای داری این که مسخره کردن نداره! پس مثل شباب عراقی تعطیل باشن!
راهم را ادامه اادم به سوی حرم.داشتند اذان می گفتن رفتم نمازم را خواندم و دوباره آدرس را از یک نفر پرسیدم ، به نظر می امد دارم دور خودم می گردم! یکدفعه از کوچه ای بیرون آمد و چشمم به یک میدان کوچک افتاد که وسطش یک مشک آب بود! می خواستم دوباره بپرسم که حرم کجاست که سریع در نظرم گذشت که احتمالا الان روبروی حرم ایستاده ام صورتم را که بر گرداندم دیدم گنبد و گلدسته های حرم حضرت عباس خود نمایی می کند، روی در ورودی نوشته بود السلام علیک یا ابا الفضل العباس(ع) و پایین ترش نوشته بود سقای دشت کربلا.
احساس می کردم این جا غریب نیستم! شاید اگر ساکن کربلا بودم اسم وبلاگم را آشنای هر غریب می گذاشتم!
با خودم زمزمه می کردم: سقای دشت کربلا ابالفضل…
حدود یک ساعتی را آنجا محو عظمت حرم حضرت شدم، عموی با وفا سقای کربلا عمود خیمه ها بی دست کربلا حیدر نینوا … . با نگاه به گنبد حرم احساس بسیار خوبی به آدم دست می داد دنبال جایی می گشتم که بتوانم بنشینم و بیشتر به حرم خیره شوم نمی دانم اشکم برای چه بود ولی قطع نمی شد. با خودم می گفتم اینجا کربلا است ، اینجا کربلا است یتیمان حضرت روی این زمین به این سو و آن سو به دنبال راه فرار بودند… صدای گریه های زینب، صدای ادرک یا اخا، عمو عموی بچه ها، رأس روی نیزه ها، آتش بر خیمه ی آل عبا … همه ی این ها در نظرم می گذشت، آری اینجا کربلا است. این روضه را آقای پناهیان در محرم خواند هنگام ورود کاروانیان به کربلا ، وصف حال حضرت زینب و امام حسین(ع)، زینب این جا کربلاست، همه شهید می شوند ، تو اسیر می شوی عباس هم شهید می شود … بمیرم برایت خواهر تو بی محرم می شوی … زینب اینجا کربلاست …. ما در این سرزمین از هم جدا می شویم …. زینب به خدا این جا کربلاست… . با هر قدمی که بر می داشتم در ذهنم مرور می شد اینجا کربلاست… داشتم دیوانه می شدم مدام در ذهنم تکرار می شد باورم نمی شد ولی آنجا کربلا بود… .
السلام علیک یا ساقی
من علیک السلام می خواهم
مستی ام را بیا دوچندان کن
جام می پشت جام می خواهم
گاه گاهی کمی جنون دارم
من جنونی مدام می خواهم
تا بگردم کمی به دور سرت
طوف بیت الحرام می خواهم
لحظه مرگ چشم در راهم
از تو حسن ختام می خواهم
[hr]
نوشته شده توسط حامد اکبری
شنبه ۰۷ خرداد ۱۳۹۰ ساعت ۲۲:۱۶
منبع: راهیان کربلا
زیبا بود. البته الان شباب عراقی انصافا عاشق جهاد در راه دین هستند و جلوی داعش رو گرفتند. سربند لبیک یا مرجعیت به سر می بندند که روش عکس خامنه ای و آیت الله سیستانیه.