عطر بهشت
خاطرات همسفرها (سه)
«کشوانیه» دم حرم خیلی شلوغ بود، از لای جمعیت شماره کفشم را دراز کرده بودم سمت پیشخوان و حواسم به آقای کفشدار بود که یک چیزی خورد توی صورتم! چشمم را باز کردم: زن عرب دمپایی اش را گرفته بود دستش و تند تند می زد توی صورتم و هلم می داد عقب.
من را می گویی؟ ماتم برده بود! هربار که کف دمپایی اش را می کوبید روی صورتم، عینکم هم می رفت بالا و محکم می خورد روی دماغم. دیگر اشکم در آمده بود، هرکاری می کردم که از دستش فرار کنم فایده ای نداشت!
وقتی خودش خسته شد و رفت، فهمیدم بنده خدا توی آن شلوغی چند بار به من گفته راه بدهم برود و من هم از جایم تکان نخورده ام، نگو عصبانی شده و با دمپایی افتاده به جان من!
* «کشوانیه» را که یادتان هست؟ همان «کفشداری» خودمان.
دیدگاه بگذارید