زائر…ماءالبارد!
خاطرات همسفرها (هشت)
داشتیم به کربلا نزدیک می شدیم، دلمان که سنگین شد همه مان گفتیم که از حالا آب نمی خوریم تا با لب تشنه مولایمان را زیارت کنیم.
توی حال و هوای خودمان بودیم که یک مرد عرب جلویمان را گرفت: ماء البارد!
دست هایش را از هم باز کرده بود و نمی گذاشت رد شویم: زائر…زائر…ماء!
هرچه تشکر کردیم فایده ای نداشت حتی وقتی اخم کردیم یا خودمان را به آن راه زدیم.
آخرش کوتاه آمدیم وقتی اشک در چشم هایش حلقه زد، پارچ آبش را گرفت سمت مان و گفت: زائر…بالحسین(ع)!
منبع: انجمن دانشگاهی توسعه علمی و فرهنگی عتبات عالیات
سلام سال گذشته یعنی سال ۹۱ اربعین توفیق زیارت کربلارو داشتم.یه خاطره به ذهنم رسید گفتم بنویسم شاید پخشش کنید ازمرز که ردشدیم سوار اتوبوس شدیمو شهر سماوه پیاده شدیم مثل ترمینال های ایران که تاکسی دارها وامیستن مردم اونجابودن و زایرارو برای شب میبردن خونه هاشون.مادوازده نفر بودیم و وقتی شنیدند باهمیم انگار بقیه ی اتوبوس روتعارف نمیکردند.بزور خونه ی یکی از اهالی رفتیم.هیچ وقت یادم نمیره وقتی پاهامونو بزور میشست و ماساژمون میداد یادم نمیره لباسامونو بزور میخواست ازماکه بشوره و جالب تر این که بعد از شستن آب لباسارو چهارطرف خونش میچلوند.میگفت خونم بیمه میشه.پذیرایی ازما کرد… Read more »