عطر بهشت
خاطرات همسفرها (پنج)
دراز کشیده بودم روی زمین، هوای دم گرفته موکب همه را فراری داده بود. چشمم به او افتاد که یک گوشه موکب آرام نشسته بود، کم کم پلک هایم سنگین شد اما از زور گرما یک ربع بعد بیدار شدم، او هنوز همان گوشه موکب آرام نشسته بود، یک ربع بعد و یک ربع های بعد هم.
این بار زیرنظرش گرفتم، زل زده بود به پدرش که خوابیده بود روی زمین، مثل تمام این یک ساعت آرام نشسته بود بالای سرش، از هول گرما دست کوچکش را آورده بود بالا و با یک تکه مقوا پدرش را باد می زد؛ تمام آن یک ساعت.
خاطره: آقای سجاد اسدی
منبع: انجمن دانشگاهی توسعه علمی و فرهنگی عتبات عالیات
دیدگاه بگذارید